۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

رویایی در گوشه ذهن


صدا..خارج شدن کلمه از دهن..حرف زد..میکروفون..
آرزویی کوچیک که از بچگی توی ذهنم جاخوش کرده..
شاید شاید باید بزارم تا توی گوشه ذهنم خاک بخوره..
نه!باید به یاد بیارمش باید پرورشش بدم من میخواستم بهش برسم مگه نه؟
نباید دوباره فراموشش کنم و به فراموشی بسپرمش
آره من میخواستم بهش برسم..
آرزوم چی بود؟به یاد بیارش..من توی بچگی با دیدن انیمیشن با خودم چی میگفتم؟به یادش آوردم میگفتم وای چقد جالبه دوبله کردن..من میخواستم دوبلور بشم..کسی که روی انیمیشن ها حرف میزنه و به شخصیت ها جون میبخشه..دوبلوره که تمام اتفاقات شخصیت رو از سر میگذرونه و همشون رو با چشمانش میبینه..
علاقه من به تقلید کردن صدای شخصیتا..آره من از بچگی رویای جون بخشیدن به شخصیتا رو داشتم کسی که با شخصیتای دوبعدی زندگی میکنه..من همین الان هم با اونها زندگی میکنم!
من باید این آرزو رو پرورش بدم و بهش برسم..نباید دوباره به فراموشی بسپرمش..
اما من سردرگمم ..هنوز راه رسیدن به آرزوم رو پیدا نکردم..
اما من دارم آرزوهای جدیدی رو دنبال میکنم..نمیدونم نمیدونم کدوم یکی از آرزوهام رو دنبال کنم..کدوم اشتیاه هستن؟کدوم درسته؟با کدومشون میتونم به ایده آل های خودم برسم؟
من باید چه راهی رو انتخاب کنم؟هنوز سردرگمم..

  • mochi ^-^
  • سه شنبه ۲۸ مرداد ۹۹

تکرار یک اشتباه


خنده داره با خودم میگفتم من دیگه وابسته هیچ کس نمیشم..
اما حرفای آدما همیشه درست نیستن....
دوباره وابسته شدم..
چطور میتونم به همین راحتی وابسته بشم..
مثل اینکه من هنوز از اون رفتن های قبلی درس نگرفتم..
همیشه به خودم گوشزد میکردم ولی بازم دلبسته شدم..
دارم به یاد میارم ..به یادم میارم زمان هایی رو که اونها منو ناراحت کردن اونایی که وابستشون بودم..
باید چیکار کنم..
من بازم وابسته شدم و مثل اینکه دوباره قراره من از پا بیفتم..
دردناکه برام..

  • mochi ^-^
  • يكشنبه ۲۶ مرداد ۹۹

در آرزوی موهای رنگ کرده


چند وقت پیش خالم اومد خونمون..بعد از تو کیفش چند تا بسته آورد بیرون من رفتم سریع ازش پرسیدم:
-اینا چین؟
+رنگ مو
-برای چی خریدین آوردین اینجا؟
+میخوام موهای مامانتو رنگ کنم:)
-مامانم واقعا خاله میخواد موهاتو رنگ کنه؟!(چون خیلی وقتا سر کارم میزاره باور نمیکردم:/XD)
+آره بابا میخوام موهای مامانتو رنگ کنم
خالم شروع کرد به درست کردن رنگ ها و مخلوط کردنشون و من با ذوق و شوق داشتم نگاشون میکردم بعد گفتم من خیلی دلم میخواد موهامو رنگ کنم*-*
-میخوای یکم پایین موهاتو رنگ کنم؟
+هوممم نمیدونم مامان نظر تو چیه؟
*باشه:)
+واقعا؟
*آره^^
ویححححححححححححححححححححححححححح من میتونستم موهامو رنگ کنم واهایییییییییییییییییییییییی خیلی ذوق کردم ولی خوب از این نگذریم که همیشه در رویاهای خویش خود را با موهای رنگ کرده صورتی تصور میکنم و واقعا دوست دارم یبار موهامو صورتی کنم*-*
بعد از این که خالم موهای مامانمو رنگ کرد اومد یکم خیلی کم پایین موهامو رنگ کرد
گذاشتم بیست دقیقه بمونه و بعد خالم گفت برو موهاتو بشور
رفتم موهامو شستم و وقتی داشتم موهامو توی آینه نگاه میکردم از خنده جر خوردمXD خالم اومد گفت چی شده؟ و من نفسم از خنده بالا نمیومدXD بعد خالم یکم به موهام نگاه کرد و اونم زد زیر خنده و دوتایی ریسه میرفتیمXD و خوب ماجرا چی بود؟!موهام رنگ نگرفته بود و قهوه ای نشده بودن و سیاههههههههههه سیاه بودنXD
مثل اینکه قرار نبود به ارزوم برسم:/XD
ولی وقتی توی نور موهامو نگاه کنی یه کم قهوه ای هستن موهام^^
ولی خوب اشکال نداره دفعه دیگه خواست مامانم موهاشو رنگ کنه موهامو رنگ میکنمXD
پ.ن:میدونم میدونم عکس هیچ ربطی به موضوع نداره:/

  • mochi ^-^
  • جمعه ۲۴ مرداد ۹۹

کتاب وزن اب یک کلیشه فاجع بار


خوب کتاب وزن آب رو تموم کردم!
واقعا واقعا به طرز فجیعی افتضاح بود!!
خوب اول از همه یه توضیح در مورد کلیت داستان بگم:

کاسینکا و مادرش با چمدانی کهنه و کیسه ای پر از لباس راهی انگلیس میشوند از لهستان.اون و مادرش برای پیدا کردن پدرش به انگلستان اومدن.مادر کاسینکا ضربه دیده از جداییش.در مدرسه به دلیل اینکه لهستانی هست و نه یک انگلیسی اون رو اذیت میکنند .دخترهای بدجنسی که دوره اش میکنند و مسخره اش میکنند.اون با شنا کردن سعی میکنه خودش رو آرام کنه ولی توی همین شنا کردن با پسری آشنا میشه که باعث میشه امید پیدا کنه.

خوب اول از همه کتاب به انگلیسی بوده و به صورت شعر نوشته شده بوده و وقتی ترجمه شده بود شعر قافیه یا چیز دیگه ای نداشت و این اصلا جالب نبود..
نکته بعدی این بود که داستانش یه کلیشه ی دیگه مثل بقیه کتاب ها بود!یه دختری هست که مامان باباش جدا شدن و اون تنهاست ..دختر های کلاسشون به دلایلی اذیتش میکنن و اون عاشق یه پسر میشه به همین سادگی و کلیشگیه داستان
فرقی که داره اینه که این دختر شناگره و مهاجرت کردن.. تنها تفاوت با کتاب های دیگه..
و قسمت های شنای داستان خیلی خیلی کوتاهه و زیاد بهش پرداخته نمیشه..
آخر داستان رو هم فقط میخواسته نویسنده تموم کنه همین!
اصلا جذاب نبود.. اصلا !و به طرز فجیعی افتضاح و فاجعه به تمام معنا بود!!
من یه عالمه کتاب دیگه خوندم که دختره مامان باباش جدا شدن و دختر های کلاس اذیتش میکنن.. میتونم حداقل ده تا کتاب مثال بزنم!!در این حد کلیشه وار:/
به هیچ وجه پیشنهاد نمیکنم از افتضاح هم بدتر بود..
شاید شاید اگر انگلیسی بود جذاب تر بود..
 

  • mochi ^-^
  • دوشنبه ۲۰ مرداد ۹۹

شاید دختری از جنس اب


هر سال تابستون من یه ورزش جدید رو تجربه میکردم و تهش این میشد که سال آیندش میرفتم یه کلاس ورزش دیگه:/هیچ وقت نمیتونستم یه ورزش رو ادامه بدم:/
تابستون دو سال پیش به پیشنهاد مامانم رفتم به کلاس شنا..اوایل فقط به زور بود بعدش یکم هیجان داشتم چون اونجا با بچه های کلاس خوش میگذشت*-*(نکته قابل ذکر اینه که همشون اونجا ازم کوچیکتر بودنXD)بعد دیگه وابسته شنا شدم عاشق شنا کردن شدم آب رو دوست داشتم و در اثر دیدن انیمه free دلم میخواست با آب دوست بشم(جوگیر بودم میفهمی؟!XDDDD)خوب آره من عاشق شنا شدم خیلی شنا کردن و دوست داشتم و وقتی از کلاس شنا برمیگشتم با اینکه خسته بودم ولی خوشحال بودم و انرژی داشتم و یه لبخند گوشه لبم بود:))من در طول رفتن به کلاس با مشکلات زیادی روبرو شدم..یکیش به طور مثال شهریه زیادش بود و اینکه بابام میگفت نمیخواد بری:/و من پای رفتن به کلاسم موندم و ازش دفاع کردم و با قاطعیت گفتم میخوام برم حتی اگه شده خودم پول کلاسمو بدم..یا مثلا چند جلسه پشت سر هم معلم شنامون کلاسو تعطیل کرد و مامان بابام میگفتن معلمتو عوض کن ولی من فقط به خاطر همکلاسیام موندم توی همون کلاس چون باهاشون بهم خوش میگذشت:)
اون سال تابستون تموم شد من به کلاسم ادامه دادم تا دی ماه امسال..آره زمان طولانی ای بود اولین بار بود یه ورزش رو اینقد ادامه میدادم..فقط هم به یه دلیل ادامش دادم..این که عاشق شنا کردن بودم^^ولی دی که شد معلم شنام استفا داد و خوب باید با یه معلم دیگه کار میکردم..هی نرفت مامانم ثبت نام کنتم تا زمان کرونا شد!خوب کرونا شد و دیگه نه از استخر خبری بود نه کلاسی..دلم برای شنا کردن واقعا تنگ شده..برای زمانایی که با بچه ها سرمونو میکردیم زیر آب بعد هر کی بیشتر زیر اب نفس میکشید..خیس کردن همدیگه..پشتک زدن توی آب...و خیلی چیزهای دیگه..دلم تنگ شده برای دوباره شیرجه زدن توی اب برای شنا کردن و دوست شدنم با اب

  • mochi ^-^
  • جمعه ۱۷ مرداد ۹۹

یه خیال پردازی نحس!


امروز همه ی اتفاقات با یه خیال پردازی شروع شد..
وقتی بهش فکر میکنم میگم ای کاش قوه تخیل نداشتم!خیلی وقتا بهم حس خوب میده خیال پردازی.. ولی ایندفعه..همه ی اتفاقا زیر سر همین خیال پردازی بود..
آره داشتم میگفتم.. من یه خیال پردازی کوچولو کردم و بعد دیگه نفهمیدم چی شد!همینطور رویا بافتم و بافتم ..تا جایی که دیگه کل امروزو داشتم بهش فکر میکردم آره نباید همون بار اول شروع به این خیال پردازی نحس میکردم!خیال پردازی ای که باعث شد کل امروز ذهنم مشغولش باشه و نتونم بهش فکر نکنم..دلم میخواد بهش فکر نکنم اما نمیشه.. سخته..میخوام!اما نمیشه...
شاید دیگه خیال پردازی بزارم کنار!..
وقتی به خیال پردازیم و افکارم فکر میکنم از خودم و افکارم بدم میاد!..
باید یه کم بیشتر برای خودم وقت بزارم و فکر کنم!شاید یه طوری بتونم ذهنم رو از این افکرا نحس خالی کنم..

  • mochi ^-^
  • سه شنبه ۱۴ مرداد ۹۹

تغییرات زیاد ناگهانی


آمممم خوب فک کنم یکم زیادی احساساتی شده بودم برای پست قبل..وقتی که زیادی احساساتی میشم دیگه عقلم کار نمیکنه..و خوب من فقط پست قبلو نوشتم و پستش کردم بدون ذره ای فکر کردن..
توی کامنت ها جوابای مختلفی گرفتم..یه سری از حرفاشون رو قبول داشتم یه سری ها رو نه..ولی من هنوز خیلی کوچیک هستم..هنوز چهارده سالمه و خیلی از چیزها رو تجربه نکردم..هنوز راه زیادی رو در پیش دارم..پس طرز فکرم مطمئنا تغییر خواهد کرد..
دیروز کلا یه طوری بود برام..خیلی فکر کردم..همیشه از صبح لپ تاپ روی تختمه تا شب.. و شب جمعش میکنم و روی تختم میخوابم و در طول روز لپ تاب رو از روی تخت جمع نمیکنم اما دیروز احساس کردم باید یکم دراز بکشم روی تختم و بیسکوییت بخورم و فکر کنم..تختمو خلوت کردم و دراز کشیدم و بیسکوییت خوردم و فکر کردم..و چشمامو بستم.. همیشه ذهنم خیلی درهم و برهمه پر از فکرای مختلف و در روز همیشه باید یک ساعتی رو به فکر کردن اختصاص بدم وگرنه خیلی عصبی و سردرگم میشم..فکر کردم و فکر کردم و طوفان افکارم خوابید و دیگه تونستم افکارم رو جمع و جور کنم..بلند شدم و رفتم سر کار و زندگیم..ولی همون چند دقیقه کوتاه استراحت خیلی بهم کمک کرد..بقیه روز باز هم فکر کردم..ولی اون چند دقیقه کاملا فرق داشت..
دیروز به این فکر میکردم که چقد من با چند ماه پیشم تفاوت دارم توی همین چند ماه خیلی فرق کردم..افکارم و خیلی چیزهای دیگه.. داشتم به ماه های قبلم فکر میکردم و خود چند ماه پیشو نمیشناختم..انگار که منه چند ماه پیش یه نفر دیگه بوده و الان یه نفر دیگه ..میدونی توی دبستان افکارم تغییر چندانی نکردن ولی از زمانی که راهنمایی رو شروع کردم خیلی تغییر تو خودم ایجاد شده مخصوصا کلاس هشتم..خیلی چیزای زیادی رو تجربه کردم و خیلی تغییر کردم..
مثلا من اول قرنطینه اومدم یه سری عکس با پرینتر سیاه و سفیدمون چاپ کردم و زدم یه دیوار اتاقم اونا همشون افکار و آرزوهام و امیدم بودن اما الان که بهشون نگاه میکنم باهاشون کاملا غریبم و به خاطر همین دیروز دوباره یه سری عکس چاپ کردم بزنمشون روی دیوارم و اون قبلیا رو بکنم چطور میشه که این همه تغییر اتفاق بیفته توی چند ماه..
به خودم فکر میکنم به خودی که چند ماه پیش بودم چه اتفاقاتی افتاد که این همه فرق کردم؟هاع؟

  • mochi ^-^
  • يكشنبه ۱۲ مرداد ۹۹

جایی دور از همه چیز


همین الان انیمه( A whisker away) رو تموم کردم..
اونجاش که داشت دوست میو درمورد این که مامان میو گذاشتش و رفته  میگفت اشکام تالاپ تالاپ افتادن پایین آره شاید چیز زیاد مهمی نباشه ولی من واقعا با میو همدردی میکردم منم مثل میو از مامان و بابام و همه کسایی که دور و برم هستن بدم میاد و فکر میکنم دوستم ندارن همیشه فکر میکردم و هنوزم فکر میکنم من هم مثل میو هستم همه فکر میکنن من همه چیز رو رک و پوست کنده میگم اما من به دوستم نمیگم دارم فیلم نگاه میکنم تا توی ذوقش نزنم و ناراحتش کنم و در حین حرف زدن باهاش فیلم میبینم.. من نمیتونم اینو ببینم که با حرف من یه نفر ناراحت میشه چون خودم با حرفای دیگران و زخم و زبون هاشون بوده که گریه کردم تا صبح.. آره من همچین آدمیم خیلی سخته برام این که دیگران در موردم یه چیز دیگه فکر میکنن و من یه چیز دیگه هستم و نمیتونم بهشون اثبات بکنم!
گاهی اوقات دلم میخواد تبدیل به یه حیوون بشم و برم یه جای دور جایی که هیچ کدوم از آدمای دور و برم که باعث میشن درد بکشم نباشن فقط دوست دارم چند ساعتی رو خودم دور از همه چیز باشم همه چیزای مسخره و درد آور همه ی حرفای نیش و کنایه دار همه چیز و همه چیز.. فقط میخوام کسی منو نبینه...منی که دارم اشک میریزم و درد میکشم..گاهی اوقات میخوام هیچ کس باهام حرف نزنه و فقط پشت لپ تاپ باشم و انیمه ببینم و گریه کنم..دوست دارم تنها باشم یکم با خودم تنهای تنهای تنها.. جوری که واقعا هستم
آره آخرش میو به این نتیجه رسید که اطرافیانش دوستشون دارن ولی من هنوزم نمیتونم اونا رو دوست داشته باشم چون اونا باعث همه سختی هایی بوده که کشیدم و هنوزم حرف دلم رو نمیتونم بزنم و همیشه مجبور به نقش بازی کردنم و از این متنفرم من به یکم خودم بودن و بیان احساساتم نیاز دارم

  • mochi ^-^
  • جمعه ۱۰ مرداد ۹۹

یک عدد حوصله سر رفته!


اوممم چند وقته پست نذاشتم و نمیدونم هیچ اشتیاقی برای پست گذاشتن نداشتم!'-'
این چند وقته همش کارم این بود که ساعت نه بلند بشم فیلم و انیمه و برنامه های بی تی اس ببینم تا شب و دوباره و دوباره به این خاطر که نتمون شنبه تموم میشه مهلت استفادش و هنوز یه عالمه ته نتمون مونده برای اولین بار!و خوب خیلی خسته کننده بود-___-الان میگین خوب دختر میرفتی دان میکردی چه کاریه'-'ولی نمیتونستم به دلایلی دان کنم-____-که این مساوی شد از صبح تا شب فیلم دیدن چندین تا برنامه ی سریالی بی تی اس رو تموم کردم انیمه دیگری رو تموم کردم قسمت های جدید فصل دوم ریزیرو رو دیدم و همینطور سینمایی اب و هوا با تو اصلا فکر میکنم که این همه چیز میز دیدم مخم سوت میکشه-____-
ولی تنها کار مفیدی که این چند وقته کردم این بوده که با گیلاس های اضافه ای که داشتیم کیک پختم باید اینو به حضورتون برسونم آشپزیم خیلی خوبهXDحالا تعرف از خود نباشه>.<به طور مثال بیشتر غذاها رو بلدم از ماکارانی بگیر تا قورمه سبزی و فسنجون و توی قرنطینه کیک پختن رو امتحان کردم یه موقعی شد که از بس کیک پختم دیگه حتی دلم نمیخواست به کیک فکر بکنم
خوب کلا میشه گفت این چند وقته فقط خوردم خوابیدم و فیلم دیدم و کلا کسلم و شنبه تموم میشه مهلت اینترنت فک کنم دیگه باید اون موقع خودمو جمع و جور کنم
ولی خیلی همه چی روتین شده برام نه هیجانی و نه هیچ چیز دیگه ای دلم میخواد چیزهای جدید رو امتحان کنم
لطفا یکم سرگرمی پیشنهاد بدین این رو اضافه کنم پیشنهاد نقاشی ندین که نقاشیم خیلی افتضاحهXD
نمیدونم ولی حتی الانم که دارم مینویسن احساس بی حالی میکنم
تا حالا همچین تجربه ای داشتین؟

  • mochi ^-^
  • پنجشنبه ۹ مرداد ۹۹

سردرگمی بی پایان


همیشه به این فکر میکنم که در آینده میخوام چیکار کنم؟قراره چه اتفاقی برام بیوفته؟چی پیش میاد؟و هزاران سوال و دلواپسی دیگه..میدونی آینده ترسناکه..میترسم چیزهای که برام عزیزن رو از دست بدم..و صدهزار اتفاقات بد دیگه..
خیلی این سوالات و فکرها ذهنم رو مشغول کردن..نمیتونم به آینده دیدی مثبت داشته باشم..من هر روزم رو با موسیقی و انیمه و فیلم و کتاب و چت میگذرونم نه هیجانی نه هدفی و نه هیچ چیز دیگه ای فقط یه روزمره عادی..
گاهی اوقات با خودم میگم از این روزمرگی خسته نشدی؟
افکار در هم و برهم زیادی دارم حتی نمیدونم آرزوم چیه..هدفم چیه..میخوام تو دبیرستان چیکار کنم؟چه رشته ای میخوام برم؟
همه چیز خیلی وهم آلود و ترسناکه..همه میگن نترس و هدف هاتو دنبال کن ولی من حتی هدف یا آرزویی ندارم که بخوام دنبال کنم..
اصلا هدف و آرزو چین؟با دنبال کردنش میخوام به چی برسم..میدونم که باید اول خودم رو بشناسم و خودمو بسازم سعی کردم ولی هنوز خیلی راه دارم تا خودمو بشناسم یا خودمو دوست داشته باشم..
نمیشناسم احساساتم رو و با خودم غریبم..هر روز افکار منفی توی ذهنم میان و به سختی پسشون میزنم اما بعضی وقتا افکار منفی به احساساتم غلبه میکنند و من به همه چیز بدبین میشم..
آینده..
آینده برای شما هم ترسناکه؟

دوست داشتن خودت از دوست داشتن دیگران سخت تره
-بی تی اس





پ.ن:خیلی افکارم درهم و برهمم و روی نوشته هامم تاثیر گذاشتن..اگه چیزی ازشون نفهمیدید معذرت(:

  • mochi ^-^
  • دوشنبه ۶ مرداد ۹۹
میدونی چیه؟
زندگی ناسازگاری های زیادی داره. ولی بیا با تمام توانمون از زندگی سختمون لذت ببریم:)♡