۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

ناامیدی


های^^
میدونین دوست دارم هر روز پست بزارم^^
از پست گذاشتن لذت میبرم و از این که میبینم کامنت میدین خیلی خوشحال میشم و ذوق میکنم((=
ولی دیروز بعد از اینکه پست گذاشتم حالم یه طوری بود..یه جورایی نا امید شده بودم..احساس میکردم که پست هام اصلا جالب نیست..از وب اوتاکوییمون هم نا امید شده بودم..خیلی دیروز خود خوری کردم.. سعی کردم به خودم امید بدم که نه بابا تازه اولشه چرا چرت و پرت میگی؟!ولی ته دلم خالی شده بود..میدونستم که سریع تسلیم شدم و هنوز راهی نرفتم که!
کل دیروز بدجور حالم بد بود..با آهنگ سعی کردم خودمو آروم کنم
"آروم باش چیزی نشده که فقط یه چیز سادست همین بابا!تو سختی های دیگه ای هم کشیدی!"
امروز صبح بیدار شدم دلم نمیخواست اصلا برم وبلاگمو نگاه کنم رفتم با دوستم یکم حرف زدم
-نا امید شدم
+از چی؟
-احساس میکنم نه وب خودم نه وب خودمون خوب باشن اصلا خیلی چرت و بدن
+وااااااااا تازه شروع کردیم و هیچ کاری هم انجام ندادیم این که تعداد کامنتهات هم کم بوده اشکال نداره که! تازه هنوز بهت کامنت میدن اصلا هم مهم نیست!یکم بدبین شدی امروز از حرفای قبلیت معلوم بود
-آره فکر کنم یکم فقط بدبین شدم همین((:
بعد از حرف زدن با دوستم حالم خیلی بهتر شد و امیدوار شدم و اومدم ببینم کسی کامنت داده یا نه و یه عالمه کامنت داده بودین((:خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم و حالم خوب شد
ممنونم ازتون بابت کامنت ها و حرفای قشنگی که بهم میزنین^-^
پ.ن:هنوز هم خوابای بدجور میبینم دیشب دوباره یه عالمه تو خوابم گریه کردم-__-
پ.ن:تا حالا میلک شیک هلو درست کردین؟خیلی خوشمزست^^حداقل بهتر از آبمیوه هلوی حالت تهوع آوری بود که دیروز خوردم:|
پ.ن:چرا وقتی که گشنمه میرم پینترست و یه عالمه غذاهای خوشمزه نگاه میکنم ولی در حالت عادی نگاه هم نمیدازم به خوراکی ها:|
پ.ن:یکی بیاد منو ترقیب(درست نوشتم؟؟)کنه بریم بشینم بقیه کدگیاسو ببینم حدودا ماه رمضون آخرین قسمتی بود که نگاه کردم ازش://تا فصل دوش دو قسمت دیدم ولی خیلی مسخرست و چرت احساس میکنم چرا همه لولوشو دوست دارن اصلا آدم جالبی نبود فقط یه عقده ای بود که میخواست همه جهان رو به خاطر خواهرش بگیره:|

  • mochi ^-^
  • جمعه ۳ مرداد ۹۹

دزد اومده؟


هایی((:
من اومدم دوباره زر بزنم((=
دیروز بعد از اینکه پستمو گذاشتم رفتیم خوه مامان بزرگم
مامان بزرگم تنهاست و هر روز یکی از خاله ها و دایی هام میره پیشش میخوابه دیروز هم باید ما میرفتیم
امروز توی خونه مامان بزرگم نشسته بودم و داشتم با گوشی مامانم کار میکرد یه دفعه گوشی زنگ خورد حالا کی بود؟من!!!
چطور من میتونم باشم وقتی خودم داشتم با گوشی مامانم کار میکردم!!!رفتم گوشی رو دادم به مامانم
-جریان چیه؟
+یادته سیمکارتتو گذاشتیم روی دزدگیر؟
-آره..خوب؟
+الان دزد اومده و دزد گیر داره با سیمکارتت زنگ میزنه به ما!!
هاع؟چی؟دزد؟خداوکیلی دزد اومده؟واهااااااااااااااااااااااای لپ تاپم روی تختمه حتما بردنش:(حالا چطوری پست بزارم؟تازه وبمو شروع کرده بودم:(تازه گوشواره هامم روی میزم همینجوری افتادن
سریع آماده شدیم رفتیم خونه تا همه چی رو نبردن
توی راه کلی خودخوری کردم
-چرا لپ تاپت همینطوری رو تختت گذاشتی رفتی؟
+آخه همیشه اونجا میزارمش(هق هق)
-باید قایمش میکردی خوب
+من چمیدونستم قراره دزد بیاد:(
-خوب حالا چرا گوشواره هاتو همونجوری ول کردی؟
+حوصله نداشتم بپوشمشون
-به خاطر همین گشادیته اگه اینقد گشاد نبودی الان گوشواره هاتو نمیبردن
+آخهT_T
گفتگوی منو و فرشته مهربونم:"(
رسیدیم خونه و با ترس و لرز رفتیم داخل خونه بابام اول رفت داخل و علامت صلح داد
رفتیم توی خونه رو و همه جا رو بررسی کردیم ولی هیچ چیز تغییر نکرده بود و دزدی در کار نبود در واقع جریان این بود که برق قطع و وصل شده بود و دزدگیرمون دیوونه شده بود برای همین به همه زنگ زد بودXD
پ.ن:چند وقته خواب هام خیلی بدجورن یا دارم توشون زار میزنم یا گروگان گرفته شدم امروز صبح هم خواب یه نفرو دیده بودم که توی عمرم بهش فکر نکرده بودم-__-آخه چرا؟
پ.ن:منو دوستم یه وب انیمه ای زدیم ممنون میشم دنبالمون کنید:)اینم آیدیشOtaco-area.blog.ir
پ.ن:چرا اینقد گرمه؟-___-آب شدم
پ.ن:چرا باید اینقد آبمیوه ها بد مزه باشن که بعد از خوردنشون حالت تهوع بگیرم:-:
پ.ن:خداروشکر لپ تاپو نبردن وگرنه باید با گوشی پست میزاشتمXD
 

  • mochi ^-^
  • پنجشنبه ۲ مرداد ۹۹

من و من...


سلام:)
این اولین پستمه و خوب یکم دلهره دارم همش فکر میکنم اگه خوب نباشه چی؟اگه نتونم فالوور داشته باشم چی؟اگه دیگران خوششون نیاد چی؟
ولی از اونطرف با خودم میگم این رویای تو بود که وبلاگ داشته باشی و وبلاگ نویسی کنی پس قوی باش تو میتونی تو داری به رویاهات نزدیک تر میشی
همیشه با نوشتن آروم میگرفتم اما الان در حین نوشتن دلهره و دارم قلبم تاپ تاپ میزنه به اون سادگی ها که فکر میکردم نیست..
اسم این وبلاگ رو گذاشتم اسپرینگ دی..چون میخوام که با وبلاگ نویسی افکارم رو مرتب کنم و سروسامون بدم و بتونم خودمو از روزهای زمستونیو و تلخم نجات بدمو روزهامو بهاری کنم اینجا افکارم رو مینویسم روزمرگی های یه دختر عادی مثل همه شما که روزش رو با انیمه و کیپاپ و کتاب میگذرونه
افکار در هم و برهمی دارم پس امکانش هست از حرفام چندان چیزی نفهمید اما دوست دارم بازم افکارم رو بنویسم حتی شده اگه فقط خودم بفهممشون...
میخوام اینجا خودم باشم خود خود واقعیم چون من هیچ وقت خود واقعیم نبودم..
دیگه یکم زیادی زر زدم و تقریبا نمیدونم دیگه چی در مورد خودم بگم ببخشید اگه کمه یا بده ولی زمانی که روی روال افتادم  امیدوارم بتونم خوب بنویسم:)
پ.ن:همین الان کلاس زبان آنلاینم تموم شد و من داشتم در حینش مینوشتمXD
پ.ن:قالبم چطوره خیلی براش خون و دل خوردم:"(
پ.ن:دوست دارم دوستای زیادی پیدا کنم اینجا..همون طور که توی وبای بقیه همه با هم دوستن..
پ.ن:یکم زیادی ادبی نوشتم متنمو ولی بعدا یکم عادت میکنم بهتر مینویسم

  • mochi ^-^
  • چهارشنبه ۱ مرداد ۹۹
میدونی چیه؟
زندگی ناسازگاری های زیادی داره. ولی بیا با تمام توانمون از زندگی سختمون لذت ببریم:)♡